دوستان عزیز، به دلیل فیلتر شدن بلاگر، از این به بعد از طریق سایت زیر مطالب را پیگیری نمایید:
نظر یادت نره
حالا که اومدی لطفا نظرت را هم بگو
۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه
۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه
خدایان و اساطیر یونان باستان 1
در زمانهای بسیار دور، انسان ناشناخته ها و وقایع طبیعی مانند باران، صاعقه، گرما و سرما، شب و روز، تغییر فصل، مرگ و زندگی و مانند اینها را زاییده قدرت خدایانی میدانست که بر زمین و موجودات آن حکومت میکردند.از نظر آنها این خدایان نه تنها به خودی خود در انجام بعضی امور و وقایع دست داشتند بلکه مناسبات و روابط بین آنها هم در سرنوشت انسانها تاثیر مستقیم داشت. خدایان باستان در تمام جوامع بشری وجود داشته اند و هیاتی انسانی با نیروی مافوق بشری داشته اند، آنها جاودان بودند و میتوانستند با انسانهای عادی وصلت کرده و بچه دار شوند، فرزندان این خدایان "نیمه خدا" بودند و با وجود داشتن قدرت مافوق بشری، میرا بودند.
خدایان و داستانهای اساطیری در ابتدا به منظور توضیح اسرار زندگی به کار میرفتند اما به تدریج نبرد موجودات افسانه ای و ماجراهای پر آب و تاب قهرمانان چنان شیرین و جذاب شد که با وجود پیشرفت علم و حضور پیامبران موحد، اساطیر باقی ماندند و در تمام هنرها حضور بارزی یافتند.
در این میان اساطیر یونان به دلیل تکیه فراوان ادبیات باستان یونان و بعد ادبیات مدرن جهان بر آنها و همچنین ساده تر بودن نامهای خدایان به گوش آشنا تر است.از طرفی نباید از تاثیر فراوان فیلمهایی که با تکیه بر اسطوره های یونان تهیه شده است غافل شویم. به همین دلیل معرفی خدایان اساطیری را با معرفی مختصر خدایان المپ (The Olympians) آغاز میکنیم.
۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سهشنبه
ترجمه منشور کوروش به 6 زبان دنیا
در زیر ترجمه منشور کوروش بزرگ به شش زبان دنیا از جمله پارسی را می آوریم. توجه داشته باشید که بازگردان کل متن نوشته شده بر استوانه کوروش را در پست قبلی نوشته بودم.
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را « ِبل »و « نبو » گرامی می دارند و [از طیب خاطر، و]با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را « ِبل »و « نبو » گرامی می دارند و [از طیب خاطر، و]با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .
۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سهشنبه
مختصری درباره منشور کوروش کبیر

منشور حقوق بشر کوروش بزرگ موسوم به استوانه کوروش (به انگلیسی: Cyrus human right cylinder) استوانهای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به فرمان کوروش دوم هخامنشی شاهنشاه ایران ساخته شده و دور تا دور آن مجموعهای از سخنان و دستورات شاهنشاه به زبان و خط میخی اکدی (بابلی) نوشته شدهاست. این استوانه که به عنوان «اولین منشور حقوق بشر» در جهان شناخته میشود، در نیایشگاه اسگیله (معبد مردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر بابل پیدا شدهاست. این منشور همینک در موزه بریتانیا نگهداری میشود.
اکتشاف
در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوشهای باستانشناسی در بابل در میانرودان، هورمزد رسام، باستانشناس بریتانیایی آسوریتبار، استوانهٔ سفالین موسوم به کوروش کبیر را یافت که شامل نوشتههایی به خط میخی بود.۴ جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتیمتر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شدهاست. بررسیها نشان داد که نوشتههای استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست نبونید (بختالنصر) و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده، به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل قرار داده شدهاست. در حال حاضر این لوح سفالین استوانهای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری میشود.از سوی دیگر در سالهای اخیر آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانهای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل میدانستند، در حقیقت پارهای از استوانه کوروش بزرگ، از سطرهای ۳۶ تا ۴۳ است. پس از این کشف، این پاره از لوح استوانهای که در دانشگاه ییل (Yale) در آمریکا نگهداری میشد، به موزه بریتانیا در لندن انتقال داده شد و به استوانه اصلی پیوست گردید.در جریان جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران، منشور کوروش به رغم مخالفت دولت وقت بریتانیا برای چند روز به ایران آورده شد و به نمایش در آمد.استوانه کوروش در سال ۱۲۸۵ خورشیدی توسط هرمز رسام، باستان شناس بریتانیایی اصل آسوری تبار، در معبد بزرگ اِسَـگیلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابـل در بینالنهرین کشف شد.
این استوانه ۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتیمتر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شدهاست.گمان نخستین باستان شناسان این بود که این لوح توسط یکی از پادشاهان بابلی نگاشته شده است. اما پس از بررسی خط شناسان مشخص شد که این استوانه در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به هنگام ورود سپاه پارس به بابل و فتح ای شهر به فرمان کوروش کبیر بنیانگذار پادشاهی پارس (ایران کنونی) و آغازگر سلسله هخامنشیان نوشته شده است.ترجمه و انتشار متن این استوانه گلی نشان داد آن چه از خاک بابل کشف شد،"نخستین منشور جهانی حقوق بشر" است.به همین مناسبت در سال ۱۳۴۸ در گردهمایی حقوق دانان سراسر جهان که در کنار آرامگاه کوروش برگزار شد، او را نخستین بنیانگذار حقوق بشر نامیدند.استوانه کوروش به شدت آسیب دیده است، بسیاری از سطرهای آن از بین رفته یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیست.بازتاب احترام به اقوام و ادیان در منشور کوروشنوشتههای بخشهای آسیبدیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی احتمال اشتباههایی وجود دارد.علاوه بر از آنجا که در خوانش و ترجمه نوشتههای بابلی، هنوز اتفاق نظر وجود ندارد، متن منشور کوروش در ترجمههای گوناگون تفاوت دارد با این وجود محتوای اصلی آن که در بردارنده احترام به اقوام و ادیان و مذاهب گوناگون است از سوی همه باستان شناسان تایید می شود.بر اساس نوشته های این منشور، کوروش کبیر، پس از تسخیر بابل، در این شهر تاجگذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد.کوروش برای جلب نظرمردم بینالنهرین، مردوک که کهنترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخت.او بر اساس اسناد تاریخی در جریان فتح بابل هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت.کوروش تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت در بابل آزاد کرد.به فرمان کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانهای سفالین نگاشته شد به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل قرار گرفت.منشور کوروش کبیر دربخش ایران باستان در موزه بریتانیا نگهداری می شود اما اخیرا در جریان برگزاری نمایشگاه تمدن بابل در این موزه، منشور کوروش در کنار مجموعه آثار این نمایشگاه پربازدید کننده به نمایش در آمده است.
این استوانه ۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتیمتر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شدهاست.گمان نخستین باستان شناسان این بود که این لوح توسط یکی از پادشاهان بابلی نگاشته شده است. اما پس از بررسی خط شناسان مشخص شد که این استوانه در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به هنگام ورود سپاه پارس به بابل و فتح ای شهر به فرمان کوروش کبیر بنیانگذار پادشاهی پارس (ایران کنونی) و آغازگر سلسله هخامنشیان نوشته شده است.ترجمه و انتشار متن این استوانه گلی نشان داد آن چه از خاک بابل کشف شد،"نخستین منشور جهانی حقوق بشر" است.به همین مناسبت در سال ۱۳۴۸ در گردهمایی حقوق دانان سراسر جهان که در کنار آرامگاه کوروش برگزار شد، او را نخستین بنیانگذار حقوق بشر نامیدند.استوانه کوروش به شدت آسیب دیده است، بسیاری از سطرهای آن از بین رفته یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیست.بازتاب احترام به اقوام و ادیان در منشور کوروشنوشتههای بخشهای آسیبدیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی کرد که در این بازسازی احتمال اشتباههایی وجود دارد.علاوه بر از آنجا که در خوانش و ترجمه نوشتههای بابلی، هنوز اتفاق نظر وجود ندارد، متن منشور کوروش در ترجمههای گوناگون تفاوت دارد با این وجود محتوای اصلی آن که در بردارنده احترام به اقوام و ادیان و مذاهب گوناگون است از سوی همه باستان شناسان تایید می شود.بر اساس نوشته های این منشور، کوروش کبیر، پس از تسخیر بابل، در این شهر تاجگذاری کرد و اعلام عفو عمومی داد.کوروش برای جلب نظرمردم بینالنهرین، مردوک که کهنترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخت.او بر اساس اسناد تاریخی در جریان فتح بابل هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت.کوروش تمامی کسانی را که به اسارت به بابل آورده شده بودند گرد هم آورد و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند. کوروش همچنین قوم یهود را نیز از اسارت در بابل آزاد کرد.به فرمان کوروش، شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانهای سفالین نگاشته شد به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایههای شهر بابل قرار گرفت.منشور کوروش کبیر دربخش ایران باستان در موزه بریتانیا نگهداری می شود اما اخیرا در جریان برگزاری نمایشگاه تمدن بابل در این موزه، منشور کوروش در کنار مجموعه آثار این نمایشگاه پربازدید کننده به نمایش در آمده است.
۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه
اورشلیم و تاریخچه آن

ورشلیم یا بیت المقدس (در عبری: ירושלים و در عربی: القُدس) شهری با قدمت تاریخی و مقدس در ادیان ابراهیمی است که بزرگترین و پرجمعیتترین شهر اسرائیل و پایتخت مورد مناقشه میان فلسطین و اسرائیل است. جمعیت اورشلیم ۷۴۷٬۶۰۰ نفر (سال ۲۰۰۷) و مساحت آن ۱۲۵٫۱ کیلومترمربع است.
اورشلیم یکی از چهار شهر مقدس یهود محسوب میشود و در کنار شهرهای صفاد، حبرون و طبریه، محل سکونت بسیاری از دانشمندان مذهبی یهودی بوده است. این شهر پس از مکه و مدینه سومین شهر مقدس در اسلام و مقدسترین شهر در مسیحیت محسوب میشود.
اورشلیم در ۳۵ درجه و ۱۳ دقیقه طول شرقی و ۳۱ درجه و ۵۰ دقیقه عرض شمالی واقع شدهاست.اورشلیم از عصر حجر ساکنانی داشت. بین چهار الی پنج هزار سال پیش، یعنی در عصر مفرغ، جماعتی که کتاب مقدس یا عهد عتیق از آنان تحت عنوان کنعانیان یاد می کند، ساکنان اصلی این شهر که زمانی طولانی در آن زیسته بودند را رانده و آن را اشغال کردند. کنعانیان، دارای اصل و تبار واحدی نبودند با این حال یبوسی ها، بینشان به لحاظ تعداد و قدرت، دست بالا داشتند. در قرن پانزدهم پیش از میلاد، کنعانیان، تن به حکمرانی مصری ها دادند.
حدود 1250 پیش از میلاد، عبرانی ها که از دیرباز چشم به اورشلیم داشتند، تحت فرماندهی یشوع، حملات اولیه خود به کنعانیان را آغاز کردند. شکست دیوار دفاعی مستحکم اورشلیم، بیش از دویست سال طول کشید و نهایتا داود، پادشاه عبرانیان، اورشلیم را اشغال کرده و آن را "پایتخت اسرائیل" خواند.
تابوت عهد که حامل ده فرمان موسی بود توسط داود به اورشلیم برده شد.
به روایت عهد عتیق، داود، تابوت عهد را که حامل ده فرمان موسی بود به اورشلیم برده و آن را در معبدی جدید نصب کرد. سلیمان، فرزند داود، با ادامه کاری که پدرش آغاز کرده بود، شهر را گسترش داده و معبد مقدس یا معبد سلیمان را که امروزه معبد اول خوانده می شود در اورشلیم ساخت.پس از مرگ سلیمان، با خروج ده قبیله اسرائیل از دایره حکمرانی اورشلیم، این شهر اهمیت خود را به تدریج ازدست داد. حمله بابلی ها به اورشلیم و تخریب معبد اول، آخرین میخ به تابوت دورانی بود که اکنون به نام دوران معبد اول شناخته می شود.بابلی ها، پنجاه سال اورشلیم را در اشغال داشتند تا این که با فرمان کورش کبیر، یهودی ها اجازه یافتند به اورشلیم بازگشته و شهر و معبد خود را از نو بسازند. احداث معبد دوم، 516 سال پیش از میلاد مسیح و در دوران داریوش کبیر به اتمام رسید و به این ترتیب شکوه و عظمت پیشین به اورشلیم بازگشت. هر چند که با شکست سخت هخامنشیان از اسکندر مقدونی، یهودیان یک بار دیگر قدرت خود در اورشلیم را از دست دادند.
دوران رومی هاقدیمی ترین نقشه اورشلیم که در سال 565 میلادی با استفاده از 2 میلیون ریزه سنگ رنگی در کلیسای مادبا واقع در اردن فعلی ساخته شده استاورشلیم بدون آن که خسارت چندانی به آن وارد شود، به تصرف رومیان درآمد. هیرودیس که از طرف روم به پادشاهی یهودیان منصوب شده بود، معبد را توسعه داد و کاخی عظیم در بخش غربی شهر ساخت.در زمان خاندان هیرودیس بود که به روایت عهد جدید، عیسی مسیح به دنیا آمد و در اورشلیم مصلوب شد.هفتاد سال پس از میلاد مسیح، یهودیان بر نوادگان هیرودیس که همچنان حکومت را به نمایندگی از روم در اختیار داشتند شوریدند. این نافرمانی، فرجامی فاجعه بار برای قوم یهود داشت. سپاه روم، شهر را با خاک یکسان کرد و به این ترتیب، دوران معبد دوم یهودیان هم به پایان رسید. تنها چیزی که از معبد باقی ماند، بخشی از دیوار غربی آن است.یهودیان، پس از تخریب معبد، در پای این دیوار بلند، به لابه و ندبه می پرداختند و این سنتی است که تا به امروز پابرجاست. دیوار ندبه که به آن دیوار غربی نیزمی گویند نام خود را از اشک هایی می گیرد که یهودیان بر پایش ریخته اند.در سال 130 میلادی، هادریان، امپراطور روم از خرابه های اورشلیم بازدید کرده و دستور بازسازی آن را داد. دو سال بعد، یهودیان به رهبری سیمون بارکوخبا، یک بار دیگر شورشی را آغاز کردند که سه سال به طور انجامید. پس از این شورش، رومیان، دیواری مرتفع دور شهر کشیدند و ورود یهودیان به اورشلیم ممنوع شد.اورشلیم مسیحی و القدس مسلمانتصویری خیالی از اورشلیم که در سال 1770 میلادی توسط هنرمندی فرانسوی و بر اساس توصیفی که در کتاب ها آمده کشیده شده استپس از گرویدن کنستانتین، امپراطور روم به آئین مسیح، اورشلیم به تدریج به شهری مسیحی تبدیل شد. کلیسای مرقد مقدس، به دستور کنستانتین در اورشلیم ساخته شد و سیل زائران مسیحی به شهر سرازیر شدند. این کلیسا در مکانی واقع است که به اعتقاد مسیحیان، عیسی مسیح در آن به صلیب کشده شده است. جمعیت اورشلیم در آن دوران به حدود دویست هزار نفر می رسید.اورشلیم در 614 میلادی به تصرف خسرو پرویز، پادشاه ساسانی درآمد و چهارده سال بعد، یعنی در سال 628 میلادی، هراکلیوس، امپراطور بیزانس، شهر را از ایرانیان گرفت.در زمان عمر، خلیفه دوم مسلمین، قلمروی اسلام تا اورشلیم افزایش یافت و به سال 638 میلادی یا 15 هجری، این شهر به تصرف سپاهیان اسلام درآمد.تا آن هنگام، ورود یهودیان به شهر همچنان ممنوع بود. در دوران حکمرانی مسلمانان، یهودیان در ازای پرداخت مالیات اسلامی یا جزیه، یک بار دیگر حق ورود به اورشلیم و زندگی در آن را پیدا کردند.آیاتی در قرآن هست که می گوید "پاک و منزه است خدایی که درشبی بنده خود (محمد) را از مسجدالحرام به مسجدالاقصایی که پیرامونش را مبارک و پرنعمت ساختیم سیرداد تا آیات خود را به او بنماید که خدا به حقیقت شنوا و بیناست." مسلمانان این آیات را در توصیف واقعه معراج می دانند و معتقدند پیامبر اسلام در آن شب از روی سنگی که در اورشلیم یا القدس قرار دارد به آسمان هفتم عروج کرده است.در نگاه مسلمانان، بنیان مسجد الاقصی را داود نبی گذاشته و فرزندش سلیمان نبی آن را تکمیل کرده است. به عبارت بهتر، معبد نخست یهودیان، همان مسجد الاقصایی است که در قرآن ذکرش رفته است.در پی حمله سپاه روم و تخریب شهر، تنها چیزی که از معبد دوم یهودیان باقی ماند، بخشی از دیوار غربی آن استعمر، دستور ساخت مسجد قبه الصخره را در جایی داد که چند ده متر بیشتر با دیوار ندبه فاصله ندارد. مسجد قبه الصخره یا مسجد عمر، بنایی است با گنبد طلایی که سنگ معراج زیر آن قرار دارد.این سنگ برای یهودیان نیز مقدس است. برخی یهودیان معتقدند این تخته سنگ که غار کوچکی را در دلش جای داده، مرتفع ترین نقطه کوه موریا در اورشلیم است. کوه موریا، در روایات مذهبی، جایی است که ابراهیم، قصد قربانی کردن فرزندش را داشت. در روایات اسلامی، خداوند به ابراهیم دستور داد پسرش اسماعیل را در کوه موریا قربانی کند هرچند که یهودیان می گویند نام این فرزند، اسحق بوده است.تکمیل مسجدی که عمر، ساختش را آغاز کرده بود، سال ها به طول انجامید و نهایتا در سال 705 میلادی یعنی در دوران خلیفه عبدالملک مروان، احداث مسجد الاقصی کنونی و مسجد قبه الصخره در محوطه ای به مساحت 14 هکتار به پایان رسید.در این دوران با غیر مسلمانان شهر، به ملایمت رفتار می شد اما پس از قدرت گرفتن خلفای فاطمی در سال 969 میلادی، این وضعیت تا حدودی تغییر کرد. در سال 1071، ترکان سلجوقی، شهر را به تصرف خود در آورده و رفتار نامناسبی را با غیر مسلمانان آغاز کردند. آسیب رسانی و بی حرمتی به بخش هایی از کلیسای مرقد مقدس به دست سلجوقیان را باید یکی از دلایل آغاز جنگ های صلیبی بر شمرد.تشکیل اسرائیلبی حرمتی به بخش هایی از کلیسای مرقد مقدس به دست سلجوقیان، یکی از دلایل آغاز جنگ های صلیبی بوددر سال 1099 میلادی، اورشلیم به دست سپاهیان صلیبی افتاد. مسیحیان، بیشتر جمعیت مسلمان و یهودی شهر را از دم تیغ گذراندند. در سال 1187 میلادی، صلاح الدین ایوبی، سردار مسلمان، اورشلیم یا القدس را بازپس گرفت. پس از آن، شهر بین رومی ها، ایوبیان، مملوکی ها و ترکان عثمانی دست به دست شد. امپراطوری عثمانی، حدود پانصد سال یعنی تا اوایل قرن بیستم، شهر را در اختیار داشتند.پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی، ارتش بریتانیا در سال 1917 میلادی شهر را تصرف کرد. بریتانیا در سال 1922 میلادی از سوی جامعه ملل ماموریت یافت در چارچوب اعلامیه بالفور، راه را برای تشکیل دولتی یهودی در این منطقه هموار کند.در دوران حکومت بریتانیا بر شهر، باغ هایی در غرب و شمال اورشلیم یا القدس احداث شد و دانشگاه عبری اورشلیم، تاسیس شد.پس از تشکیل اسرائیل در سال 1948 میلادی، جنگ های شدیدی بین اعراب و یهودیان در این شهر درگرفت و نهایتا بخش غربی شهر در اختیار اسرائیل و بخش شرقی آن، شامل قسمت قدیمی شهر و محوطه الحرم الشریف، تحت کنترل اردن درآمد.در ژوئن 1967 میلادی و پس از جنگی شش روزه بین اعراب و اسرائیل، ارتش اسرائیل، کل اورشلیم یا القدس را در تصرف خود گرفته و "یکپارچگی اورشلیم" را اعلام کرد.امروزه، اسرائیل، اورشلیم یا القدس را بخشی جدایی ناپذیر از خاک خود و پایتخت ابدی این کشور می داند هر چند که سازمان ملل و بسیاری از کشورهای جهان، این موضوع را نپذیرفته اند و بخش شرقی شهر، از نظر جامعه بین الملل، همچنان جزو اراضی اشغالی محسوب می شود
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
چند داستان کوتاه
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.
او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.
مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...
اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.
بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»
مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»
"پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير”
مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت. روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»
پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد.
نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!
او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.
مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...
اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.
بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»
مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»
"پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير”
مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت. روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»
پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد.
نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!
شاخ و برگيک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارشبسيار لذت مي برد.برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:اين كار شما تروريسم خالص است!پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:اين كار شما تروريسم خالص است!پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان ميرسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
چند داستان کوتاه
يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله را به دست ميآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش ميداد و آنان را از اين نظر تأمين ميكرد. بنابراين، همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او!
كنجكاويشان بيشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان ميدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصولهاي مرا خراب نكند!»
همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقههاي بهترين غله را برايش به ارمغان ميآورد.
“گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم”
مشتري خود را بشناسيد:
يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:
پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد.
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»
كنجكاويشان بيشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان ميدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصولهاي مرا خراب نكند!»
همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقههاي بهترين غله را برايش به ارمغان ميآورد.
“گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم”
مشتري خود را بشناسيد:
يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:
پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي داد.
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یکسلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.دوستار توبابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدااسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدااسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدامامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.بابی
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یکسلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.دوستار توبابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدااسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدااسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدامامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.بابی
نتيجه گيري بدون دانستن تمام حقايق
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند
دروغ سنج
یک نفر می میرد و به جهان آخرت می رود . در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود. از یکی از فرشتگان می پرسد "این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟" فرشته پاسخ می دهد :"این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود"مرد گفت :"چه جالب آن ساعت کیه؟!"فرشته پاسخ داد :"مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاٌ حرکت نکرده استوای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟"فرشته پاسخ داد :"ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمر یکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!خیلی جالبه راستی ساعت احمدی نژاد کجاست ؟فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند!!!!!!!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)